• نویسنده : ارشاک رئوف گنبدی
رنگهای دم دم

رنگهای دم دم

بازخوانی نبرد قلعه دم دم ارومیه

قلعه دم دم صدها سال است که به نمادی برای شهر ارومیه تبدیل شده است. جایی که در آن جنگی مابین امیرخان برادوست و ارتش شاه عباس صورت گرفت. امیرخان یک دستش را در جنگ با عثمانی از دست داده بود و به دستور شاه عباس دستی از طلا برای وی ساخته شده و به امیرخان لپ زرین (دست طلا) شهرت یافت. او حاکم ارومیه بود اما در اثر شیطنت اطرافیان شاه و بالاخص کلبعلی خان افشار، شاه نسبت به امیر خان بدبین شده و به سمت ارومیه لشکر کشید.
داستان زیر قسمتی از آنچه در دمدم رخ داد را بازگو میکند.

این داستان برگرفته از کتب عالم آرای عباسی نوشته اسکندر بیک منشی، تاریخ افشار به قلم میرزا رشیدالدین ادیب الشعرا، شاه عباس به قلم دکتر پارسادوست و ابیاتی است که سینه به سینه تا کنون در میان کُردها نقل شده است.

رنگهای دم‌دم

دیوارهای دژ بلند بود و امیر بر بالای یکی از باروها ایستاده و به دوردستها خیره شده بود، نسیم ملایمی در حال وزیدن بود و او سوار بر خیالش مرزها را درمینوردید، مرزهایی که خیلی وقت نبود در پی حمله سواران سلطان سلیم کشیده شده و مردمش را به دو نیم تقسیم کرده بودند!
روزی را به خاطر می آورد که در جنگ با دشمن یک دستش را از دست داد و شاه به پاس ایثارش دستی از طلا برایش ساخته بود! به دستش خیره شد و شاه را بیاد آورد، همه کشور از شاه هراس داشتند و بسیاری برای کودکانشان از قساوت و سنگدلی شاه میگفتند! مردم میگفتند که شاه همراهانی دارد که به خام خوار مشهورند و انسانها را جلوی چشمان او تکه پاره کرده و خام میخوردند!
امیر همانگونه که به افق دوردست خیره شده بود، روستاها و آبادیهایی را میدید که اکنون خالی از سکنه شده بودند! او حالا معنی خیلی چیزها را میدانست. گرد و خاک کوچ قریب شصت هزار خانوار از مردمش به دوردستها شاید هنوز چشمانش را اذیت میکرد. مردمی که با وعده چراگاه بهتر با خانواده و حشم خود از آنجا کوچانده شده بودند. چه کسی میداند چه بلایی بر سرشان آمده است؟
بسیاری از جوانان که میتوانستند نیروی جنگی امیر باشند در میان این مردم کوچانده شدند و او حالا میدانست که دستش را شاید بیهوده از دست داده است!
هلهله دختران و زنان از داخل قلعه امیر را به خود میاورد! قاصدی آمده و پیامی مهم دارد. گویا ارتش شاهنشاهی به سوی ارومیه در حرکت است و هدفشان سرکوب امیر و مردمـــــی اســــت که اطرافــــش را گرفتــــه انــــــد.

خبر ناخوش است و معنی آن یا مرگ است و یا تسلیم، چرا که نیروی امیر در مقابل نیرویی شاهی یارای مقاومت نخواهند داشت.
نگاهی به دختران جوانی می اندازد که در داخل قلعه با لباسهای رنگی که هر رنگش نماد طبیعت سرزمینش است در رفت و آمد هستند.
قاصد به نزد امیر می آید و از نیروی زیاد لشکر شاهنشاهی و ادواتی که به همراه دارند سخن میگوید. آنها با شهر فاصله چندانی ندارند. امیر در فکر فرو میرود، مردانش را جمع میکند و قضیه را با آنها در میان میگذارد. ظاهرا شاه تصمیم گرفته تا اینبار کار را یکسره کند. «چیک یین ها» و جلادان مخصوص شاه هم در میان قشون شاهنشاهی هستند. مردم هراس دارند، اما امیر برایشان سخن میگوید و به آنها قول میدهد تا آخرین قطره خون از مردمش دفاع کند. مردم که روحیه امیر را میبینند، همگی با هر آنچه در دست دارند آماده نبرد میشوند!
سواری از دور دست به چشم میخورد که هر لحظه نزدیکتر میشود، گرد و خاکی که از زیر سم اسبش برمیخیزد، خبر از رشادتی دارد که بعدها او را به قهرمانی ماندگار تبدیل خواهد کرد. به نزد امیر میرسد و خود را معرفی میکند، او از ایل مکری و برادر خان مکری است که مرکزشان در مراغه است. سلام خان را به او میرساند و میگوید آمده است تا در کنار امیر بجنگد.
خنده رضایت بر لبان امیر مینشیند و او را در آغوش میکشد. حالا دیگر باید عازم رفتن به میدان جنگ شد.
نبردگاه در نزدیکی سلماس، جایی معروف به تخت خان است.

دره ای فراخ که کار لشکر شاه را سخت میکند و امکان حمله را به نیروهای امیر میدهد.
نیروهای امیر به نبردگاه میرسند، سیاهی لشگر انبوه شاه از دور دیده میشود. تیر اندازها در محلهای مناسب قرار میگیرند، برخی دیگر که سلاح ندارند به بلندیها رفته و سنگهای بزرگی را آماده میکنند تا در زمان ورود ارتش شاه، سنگها را بر رویشان غلت دهند. سواران و پیاده ها هر کدام در جایشان قرار میگیرند.
ارتش شاهنشاهی در آن جنگ کشته های زیادی میدهد و یکی پس از دیگری به روی زمین میافتند! اما آنها ادوات سنگین دارند و سپاه امیر… نه!
دستور عقب نشینی داده میشود و نیروهای امیر به سوی قلعه عقب مینشینند. درهای قلعه بسته میشود و تیراندازها بر روی دیوارهای قلعه قرار میگیرند. قلعه از سه طرف مشرف بر پرتگاه است و نفوذ به آن غیر ممکن و تنها از یک طرف راه دارد.
ارتش شاه جلوی قلعه اردو میزند، ماهها میگذرد و نفوذ به داخل قلعه غیر ممکن مینماید. به امیر خبر میدهند که شاه حاکم دیگری را به جای او بر ولایت اورمیه نهاده، کسی از ترکهای افشار که مقرب درگاه شاهنشاهی است.
او به آن دسته از مردم شهر فکر میکند که در چنگال حاکم خونخوار گرفتار آمده اند و به آنان که کوچانده شدند!
فرمانده قشون شاه چاره ای برای نفوذ به داخل قلعه نمیابد پس به ناچار پیشنهاد مذاکره میدهد.
امیر با چندین سوار از نزدیکانش آماده رفتن به اردوی ارتش شاهنشاهـــــی مـی شونـد!دخترکی خود را روی پاهای امیر میاندازد تا جلوی رفتنش را بگیرد و با گریه میگوید که آنها قصد کشتنت را دارند!
جوان مکری با دیدن این صحنه جلو میرود و به امیر میگوید اجازه بده تا همراهت بیایم. امیر قبول میکند و درهای قلعه باز میشوند و سواران به بیرون میروند.
پیر مرد کاتب، اسکندر بیگ قضایا را مینویسد. او کاتب شاه است اما باز نمیتواند آنچه را که دیده به تمامی از نوشته هایش حذف کند.
امیر فریب داده شده و پیشنهاد کنندگان مذاکره او و سوارانش را محاصره میکنند و از او میخواهند تا تسلیم شده و قلعه را تحویل دهد! اما امیر شمشیرش را میکشد و به پیشواز مرگ میرود!
غروب از راه میرسد! غروبی سرد و بدن بی جان امیر و همراهانش در محوطه جلوی قلعه قرار داده میشوند!
اسکندربیگ مینویسد که آنها دلیرانه جنگیدند و مردانه مردند!
قلعه پس از مقاومتی سخت به دست قزلباشها میفتد.
۷ ایل افشار به ارومیه میایند و مناطقی از ارومیه در اختیار آنها قرار میگیرند.
کلبعلی خان رئیس ترکهای افشار، در جنگ آخر قلعه دمدم که چندین بار رد و بدل شده بود، شخصا شرکت میکند.
این بار کُردها مصمم هستند که کنترل قلعه را از دست ندهند. آنها افشارها را اشغالگر میدانند. حملات کلبعلی خان بی امان است اما قلعه مقاومت میکند و به ترفند کلبعلی، اینبار آب ورودی قلعه را مسموم میکنند.
در نبود آب به ناچار درهای قلعه باز میشود….
سربازان و افراد مسلح که چندین برابر مدافعان هستند داخل قلعه میشوند! مردان همه میجنگند و یکی بعد از دیگری بر روی زمین میافتند!
سربازی به دیوارهای قلعه اشاره میکند!
آنجا چه اتفاقی دارد میافتد؟
رنگهای آبی، زرد، سرخ، سبز، فیروزه‌ای و.. بر بالای دیوار در احتزازند ! آری آنها دختران و زنان کُرد هستند که با لباسهای رنگی بالای دیوارهای قلعه مشرف به پرتگاه ایستاده اند!
ناگهان هلهله شان بلند میشود… تیلیلیلیلی
صدا همه جا را میگیرد و آنها از بالای دیوار خود را به پایین پرتگاه پرتاب میکنند تا دست سربازان و لشگریان شاه به آنها نرسد!
سربازان کلبعلی خان مات و مبهوت میمانند!
پایین دره اما با رنگهای بسیار، زیباتر انگار به نظر میرسد.
این پایان قصه امیرخان لپ زرین بود و نامی که از او و قلعه‌اش تا ابد ماند.

به قلم ارشاک رئوف گنبدی-دانشجوی کارشناسی ارشد تاریخ- دانشگاه تبریز

منتشر شده در شماره هشتم نشریه ولات